میوه دلم محمد سبحان میوه دلم محمد سبحان ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

میوه دل

حرف دل مامانی

زیباترین فرشته آسمانی ، در یک روز داغ تابستانی بالهایت را در آسمان جا گذاشتی و

باپاهای کوچکت وارد زندگیمان شدی و شادی و شور و نشاط را برایمان به ارمغان

آوردی .

 هستی بخش وجودم ، نمیدانم چه خوبی به درگاه حق کردم که خدا مرا لایق دانست

 و زیباترین فرشته اش را در دامنم گذاشت .

 زیباترینم برایت از خاطراتت می نویسم تا بدانی با وجودت به من انگیزه زندگی دادی و

 برای شکرگذاری از خدا به خاطر یمن وجودت کاری جز نوشتن از من بر نمی آید .

باشد که بخوانی خاطراتت را و بدانی که تو بود و نبود من بودی .

 

 نفس من عاشقانه دوستت دارم و عارفانه می پرستمت

 

روزهای پرمشغله ما

فدای روی ماهت بشم شرمندتم شرمنده که مشغله هام باعث شده از نوشتن برات عقب بمونم . بهتره از اخرین خبر درج شده تو وبلاگت شروع کنم . داداشی یک ماه زودتر یعنی در 21 آبان 94 به دنیا اومد اسمش به خواست تو سامان شد . به دلیل زود بدنیا اومدنش یه هفته داخل دستگاه بود . روزهای سرد و طاقت فرسای بیمارستان هیچ وقت یادم نمیره خداروشکر مرخص شد و به خونه اومدیم . مشغله های کاری و مدرسه و فروشگاه من و اومدن برادرت اوضاع رو جوری کرد که کلا از نوشتن برات دور بمونم . دوستش داری اما با پا گرفتنش و اومدن تو بازی تو و خراب کردن اسباب بازیات دعواش میکنی و گاهی هم دوتایی خوب و خوش بازی میکنید و از خنده ریسه میرید . الان که دارم برات می نویسم تو پنج سال و ...
4 بهمن 1395

امروز بهترین روزه

سلام شاپسرم  درتاریخ  هشتم تیرماه مامانی رفت سونوگرافی و به همین وسیله از وجود داداشی پرده برداشته شد . بله یه داداش دیگه برا شما که ارزوت داداشی بود که باهاش بازی کنی . در تاریخ هجدهم تیر مامانی رفت بهداشت و برای اولین بار صدای قلب داداشی رو گوش کرد . هر دقیقه نطرت عوض میشه در مورد اسم داداشیت و هرلحظه یه چیزی صداش میکنی .و هنوز با خودت به توافق نرسیدی که بلاخره اسم داداشیت چی باشه .   خوب از همه چیز که بگذریم باید بگم امروز روز تولدته . تولدی که پایان بخش چهارسالگی و ورود به پنج سالگیته . خوشحالم که چهارسال تمام با تمام خوشی و ناخوشی داشتمت و از ان من بودی . روزبروز اقاتر میشی و قد میکشی و من به خودم میبالم که جوان اینده...
20 تير 1394

آبجی یا داداشی

نازنینم سلام امروز که دارم برات این خطوط رو به یادگار میذارم . نی نی دوممون سه ماهگیشو تو دل مامانی میگذرونه . نی نی که با خبر بودنش کلی ذوق زده ات کرد . سه ماهه دومین نی نی تو وجود مامانی هست و شما هر روز بی صبرانه منتظر از من سوال میکنی که کی نی نی به دنیا میاد . گهگاهی دوست داری نی نی دختر باشه و گاهی هم میگی پسر باشه . حتی اونقدر دوستش داری که حاضری اسباب بازیاتو باهاش تقسیم کنی . دیروز با یه ذوقی از آینده می گفتی که میخوای نی نی رو ببری تو اتاقت و باهاش بازی کنی . به همه هم گفتی که مامانم تو دلش نی نی داره . چند روز پیش با همکارای بابا رفتی اردو و اونجا برای من و نی نی گل چیدی و وقتی ازت پرسیدن گلها واسه کیه گفتی یکی برا مامانم یک...
27 ارديبهشت 1394

سبحان و سرماخوردگی

نفسم سلام چند روزه سرماخوردی و یه خورده حال نداری به طوریکه خودت گفتی مامان بریم دکتر گلوم درد میکنه . چند روز پیش رفتیم دکتر و آقای دکتر در کنار چند شربتی که داد یک آمپول هم نوشت و ما به شما گفتیم باید آمپول بزنی و شمام چون تا بحال نزده بودی ذوق کردی و رفتی سریع رو تخت دراز کشیدی . خلاصه همه آماده دست و پای شما رو گرفته بودن که آقای دکتر آمپول بزنه و شما میخندیدی و در نهایت تعجب و حیرت دیگران آمپول زده شد بدون اینکه صدای شما در بیاد فقط وقتی اومدیم بیرون بهم گفتی مامانی آقای دکتر خیلی محکم آمپول میزنه !!! فدات برم بس که تشویقت کردم و گفتم آقایی که گریه نکردی تو این چند روز به هرکی رسیدی گفتی من آمپول زدم گریه نکردم . عزیز نازنین...
29 مهر 1393

روزهای نازنین پسر

سلام نازگل من  این روزا با مهدکودک سرگرمی برعکس تصور من اینقدر آقا بودی که نگو اصلا روز اول اذیتم نکردی و تا بهت گفتم پاشو که بریم مهد شما پاشدی و لباساتو پوشیدی و با من اومدی . کلاست دقیقا کنار شهرک ترافیک مهدته و شما با دیدن ماشینا ذوق کردی و به من گفتی مامان برو سرکارت بعدا بیا دنبالم و اینجوری بود که راحت من رفتم سرکارم درضمن هر روز ظهر باهام دعوا میکنی که چرا اومدی دنبالم !!!!   اسم مربی امسالت خاله بنفشه است یک خانم مهربون و خوش برخورد فک کنم تقریبا همسن و سال خودم باشه خلاصه اینقدر ستاره گرم بود که منم ازش خوشم اومد .  این روزا تغییرات چشمگیری داشتی که بزرگ شدنت  رو بیشتر به نمایش میذاره یک موردش همین دیروز ا...
13 مهر 1393

قربون حرف زدنت برم

سلام نفس من بعضی اوقات یه حرفایی میزنی و یه کارایی میکنی که دلم برات ضعف میره . اینقده ماشاالله شیرین زبون و با نمک شدی که نگو و نپرس . و حالا مامی اومده برات از کارات بگه . چند وقتیه برات قصه غول چراغ جادو میگم و شما هر وقت که میخوای بخوابی بهم میگی مامان بیا قصه آقا لوله رو بگو (منظورت آقا غوله ) دیروز به آقا جون گفتی آقا جون گوشی بده میخوام زنگ بزنم و وقتی که آقا جون ازت پرسیده به کی میخوای زنگ بزنی با قیافه حق به جانب گفتی : علی دایی و علی کریمی . و ما رو کلی خندوندی و شبش که نمیخوابیدی بهت میگم مامانی این وقت شب همه خوابن بگیر بخواب . شما ازم پرسیدی : علی دایی و علی کریمی هم خوابن و وقتی من جواب مثبت دادم گفتی : کو بده گوشیت...
23 مرداد 1393

سبحان وشیرین زبونی های جدید

سلام پسر گلی من جون مامانی برات بگه که این روزا یه حرفایی میزنی که خیلی بزرگتر از سنته اما وقتی تو میگیشون دوست دارم درسته قورتت بدم . و اما چند نمونه از حرفات : وقتی میخوای بگی از یه کاری ناراحتی میگی : باریکلا بابا چشمم روشن وقتی عصبانی هستی و چند بار یه چیزی رو میگی و ما حواسمون نیست : یه لحظه ساکت شو مگه نمی بینی دارم باهات حرف میزنم . وقتی یه چیزی میخوای و من حواسم نیست : مامانی مگه نفهمیدی چی گفتم میگم .... بده فهمیدی یا نه؟ وقتی میخوای خواهش کنی میگی : مامان لفطا بیا تو اتاقم .   جدیدا خودت دیگه ماهر شدی با گوشی بابا ، تبلت من و لب تاب بازی میکنی و دیگه از ما کمک نمیخوای . مامان جون و خاله رفتن شمال قراره ...
18 مرداد 1393

شیرین زبون من

سلام نفس من جونم برات بگه یه چیزایی میگی و یه کارایی میکنی که نگو . تو این ماه رمضون از ماه رمضون و افطار و سحر برات خیلی گفتم . تا سحر که با ما شب زنده داری میکنی و نمی خوابی و ظهر ها تا افطار با ما می خوابی . دیروز قبل از افطار با بابایی رفتی بستنی و چیپس خریدی و اومدی خونه . چون همیشه عادت داری میای با من میخوری گیر داده بودی که مامان بیا بستنی بخور خلاصه از تو اصرار از منم انکار که من روزه ام نمی تونم بخورم تا اینکه خوردی و تموم شد و بعد افطار من بهت گفتم سبحان چیپست رو بیار با هم بخوریم مامانی ! که شما با قیافه حق به جانب گفتی نه نمیخواد تو روزه داری!و منو همچنان در کف چیپس گذاشتی. امروزم وقتی مامان جون گفت من روزه دارم . ش...
16 تير 1393

یک جمعه فوتبالی

سلام نفسم  امروز میخوام برات عکسهای جمعه ای رو بذارم که من و شما و بابا رفتیم پیشکوه فوتبال بازی کنیم.   آرش کمانگیر ، این مجسمه ایه که بعد آقا عصا مجسمه دلخواهته و همچنان آرش و ما اینجا شما و بابایی با هم عکس گرفتید و شما بهونه می گرفتی که بریم فوتبال و بلاخره رفتیم زمین فوتبال و چند تا عکس با توپت گرفتی قربون ژست هات برم و بعد مامانی ولم کن میخوام برم بازی اینجا توپت رفته بیرون از زمین و بابایی رفته بیارش و شما نگرانی اینجا یه ژست ورزشکاری خوشگل با بابایی گرفتی فدات بشم اینجا وسط بازیت حواست به مورچه ها پرت شد اینجا هم زمانی بود که خسته شده بودی و تا...
10 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به میوه دل می باشد